نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد ، از تو شيرينتر....
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشی، گلدان ياس هم باشد....
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
"محبوبه های شب" هم باشند.
نمی شود می دانم
نمی شود که بهــــــار از تو سبزتر باشد.....
سال نو
ساعت ۱۲ شبه...در آخرين لحظات سال ۸۲...اينجا بلوار ملک آباد
داری با آخرين سرعت ميری...بارون مياد..انگار واقعا سال داره نو ميشه...اهنگ "بارونو دوست دارم" رو داری گوش ميكني.هوا محشره...سرت رو همزمان با حركت برف پاكن تكون ميدي...داری عشق ميكنی از زندگي...از نفس كشيدن...سرتو از پنجره مياری بيرون...خيس ميشي...از ته دل ميخندي...انگار خيلی خوشحالی كه اين سال بالاخره داره تموم ميشه...خوشحالی واسه تموم كارای خوبی كه كردی و امشب تا اين وقت شب داشتی واسه يه كار خير ازين ور به اون ور ميرفتي...خوشحالی چون فردا لحظه سال تحويل قراره رو يه عالمه لب خنده بياری و خوشحالی كه اينقدر خوشبختي...امسال اولين ساليه كه واسه اومدنش لحظه شماری ميكنی و از خوشحالی و ذوق خوابت نميبره...خوشحالی چون تو اين يه سال بزرگ شدي...ياد گرفتی زندگی كني...اگه خيلی زجر كشيدی اگه خيلی بهت ظلم شد ولی ياد گرفتی ببخشي...ياد گرفتی عشقتو به همه بدي...آزاد باشي...لبخند بزنی و به آدما زندگی بدي...ياد گرفتی همه رو دوست داشته باشی به همه محبت كني...ياد گرفتی آدما رو بخوای ...دوستشون داشته باشی بی هيچ توقعي...اونا رو واسه خودشون بخواي...ياد گرفتی وقتی اون پيرزن پير بهت لبخند ميزنه و ميخواد بغلت كنه بری كنارش و بوسش كنی و بغلش كنی تا اون احساس تنهايی نكنه ...ياد گرفتی كه خدا خيلی مهربونه ...ياد گرفتی هر لحظه رو بايد زندگی كرد...ياد گرفتی دنيا پر از آدمهای خوبه فقط بايد صبور باشي...ياد گرفتی كه دل فقط جای عشق و محبته جای دوستي...دلت رو صاف صاف كردي...الان احساس ميكنی توی دلت هم بهار شده ميخوای داد بزنی بگی چقدر خوشبختي...فردا يه روز خوبه يه روزی كه قراره بری پيش يه عالمه دل پاك...ميخوای كنار اونا باشی ..سال رو نو كنی و لذت ببري...و فقط آرزو ميكنی كه هميشه در كنار خانواده سلامت باشی ...
سال نو مبارك
من خوشبختم....
من خوشبختم....
چون دوستام٫بهترين دوستاي دنيان.
من خوشبختم....
چون ميتونم از ديدن برف تو اين شباي عيد لذت ببرم
من خوشبختم...
چون هنوز ميتونم بخندم و گريه كنم.
من خوشبختم...
چون يه عالمه كار رو سرم ريخته كه هر كدومش يه انگيزه ست واسه زندگي
من خوشبختم...
چون يه خونواده ي مهربون و صميمي دارم كه هميشه هوامو دارن
من خوشبختم...
چون عاشق آدمها هستم
من خوشبختم...
چون تو توي روح و جسمم جريان داري
تو تك تك سلولهام
من خوشبختم...
چون تنها نيستم
چون تو هستي٫
به خوبي يه رويا٫
يه آرزو.
معبود ومعشوق هميشيگي من
پروردگارم...
من خوشبختم...
لبخند برای زندگی
وقتی دونفر همو دوست دارن.وقتی قراره با هم يه عمر زندگی کنن.وقتی که بخاطر يه سری مشکلات بينشون فاصله افتاده.وقتی تو دلت ميخواد اونا به هم برسن.وقتی واسه کم کردن فاصله شون سختی ميکشن....خيلی چيزا رو تحمل ميکنن......بعد که يه مدت به سختی ميگذره و حالا ميبينی اونا کنار هم هستن.وقتی ميبينی که با هم لبخند ميزنن.وقتی تو نگاهشون چيزی رو كه مدتها گم شده بود پيدا ميکنی.وقتی نگاهشون بهت آرامش ميده.وقتی ميبينی تو هم توی اين آرامش سهمی داری.و وقتی ميبينی اون دوتا کنار هم مثله دو تا عاشق واقعی توی يه مسير مشترک قدم ميذارن.اونوقت از ته دلت يه نفس راحت ميکشی.به رفتنشون به سوی زندگی نگاه ميکنی.لبخند ميزنی و توی دلت واسشون آرزوی خوشبختی ميکنی
و ميفهمی چقدر دوسشون داری و چقدر ديدن لبخندشون خوشحالت کرده اونقدر که همه کدورتها رو فراموش ميکنی و به خودت می گی:
forgive&forget
از همون روزی که.....
کسی رو که همه کس خودم فرض کرده بودم هيچکسم شد فهميدم که......
همه کسم خداست
![]()
سخت بود خيلي سخت
سخت تر از اوني كه بشه فكرش رو كرد.
خيلي خيلي سخت.
ولي مثل همه چيزا
گذشت
گذشت
گذشت
امروز يه روز ديگست.
آروم گرفتن زير يک سايه ی تپنده
گوش سپردن به لحن آب وزمين.....
و چشم دوختن به روشن ترين قوسهای نور....
يه نعمت بزرگه...
به بزرگی آسمون آبی.....
Valentine
دوست داشتن
پرکشيدن
چون سبک پرواز کردن
نغمه های عاشقانه
در شب سرد زمستان
بر بلندای جنون آواز کردن
اين سرود زندگانی
از لبش مستانه چيدن
چون که شيرين
جام می را سرکشيدن
سرکشی در عشق نمودن
سنت ديرينه را تا جان سپردن
دوست داشتن
دوست داشتن
سكوت
معبود خاموشم!
در خاموشی سوی تو می آيم.
سکوت....ستايش من است.
سکوت آيه های ستايشی است که برای تو ميخوانم.
تو صدای سکوت را ميشنوی
و پاسخ تو ....سکوت است
سکوت!سکوت!سکوت!
دلم واسه زندگی تنگ شده همون زندگی که از پشت اون دوربين پلاستيکی که وقتی ۷ سالم بود واسم خريدی ...ميديدم.همونی كه توش جعبه مداد رنگی هامو ۴۸ تايی ميديدم و اتاقم رو پر از عروسكهای سخنگو...همونی كه خونمون يه خونه ی شكلاتی بود و همونی كه تلويزيونش هميشه كارتون پخش ميكرد.دلم واسه لی لی بازی و خنده های آبنباتی تنگ شده واسه تخم مرغ شانسی و واسه تمومه اون زنگ تفريحهايی كه توش وسطی بازی ميكرديم.واسه برف بازی و ذوق درست كردن آدم برفي....واسه سر سره بازی و واسه اون دوچرخه سبزم كه يه روزی آرزوم بود كمكی هاشو بردارم......ولی حالا بعد اين همه سال من اينجام.ساعت ۹:۳۰ شبه و من توی يه پاركينگ ۱۰ هزار متری تك وتنها وايستادم.و دارم شيشه ی ماشينو كه يخ بسته تميز ميكنم.مدتی كه آخرين فردی هستم كه از شركت ميام بيرون.سالن تاريك و سرده و توی پاركينگ به اون بزرگی فقط ۱ ماشين هست و توی محوطه شركت كه مثله جنگل ميمونه هيچكس نيست......ومن ميترسم از شب و ميترسم از اون قيمتهايی كه واسه اين پروژه بر آورد كردم....تا صبح خيلی مونده .اميدوارم اشتباه نكرده باشم.هيچ وقت فكر نميكردم كه اينقدر بزرگ بشم كه بتونم يه روز يه پروژه ۲ ميلياردی رو تك و تنها برآورد قيمت كنم.جوری كه وقتی مدير عامل داره از اتاق ميره بيرون يه لبخند رضايت بخشی رو لبش بشينه و بگه : خيلی زحمت كشيدين واسه اين پروژه ...ممنونم.و من با ديدن همون لبخند احساس زندگی كنم و احساس كنم چقدر خوشبختم
و به آسمون نگاه كنم و از خدای خودم كه هميشه جاش يه نقطه توی آسمونه تشكر كنم.
