دلم واسه زندگی تنگ شده همون زندگی که از پشت اون دوربين پلاستيکی که وقتی ۷ سالم بود واسم خريدی ...ميديدم.همونی كه توش جعبه مداد رنگی هامو ۴۸ تايی ميديدم و اتاقم رو پر از عروسكهای سخنگو...همونی كه خونمون يه خونه ی شكلاتی بود و همونی كه تلويزيونش هميشه كارتون پخش ميكرد.دلم واسه لی لی بازی و خنده های آبنباتی تنگ شده واسه تخم مرغ شانسی و واسه تمومه اون زنگ تفريحهايی كه توش وسطی بازی ميكرديم.واسه برف بازی و ذوق درست كردن آدم برفي....واسه سر سره بازی و واسه اون دوچرخه سبزم كه يه روزی آرزوم بود كمكی هاشو بردارم......ولی حالا بعد اين همه سال من اينجام.ساعت ۹:۳۰ شبه و من توی يه پاركينگ ۱۰ هزار متری تك وتنها وايستادم.و دارم شيشه ی ماشينو كه يخ بسته تميز ميكنم.مدتی كه آخرين فردی هستم كه از شركت ميام بيرون.سالن تاريك و سرده و توی پاركينگ به اون بزرگی فقط ۱ ماشين هست و توی محوطه شركت كه مثله جنگل ميمونه هيچكس نيست......ومن ميترسم از شب و  ميترسم از اون قيمتهايی كه واسه اين پروژه بر آورد كردم....تا صبح خيلی مونده .اميدوارم اشتباه نكرده باشم.هيچ وقت فكر نميكردم كه اينقدر بزرگ بشم كه بتونم يه روز يه پروژه ۲ ميلياردی رو تك و تنها برآورد قيمت كنم.جوری كه وقتی مدير عامل داره از اتاق ميره بيرون يه لبخند رضايت بخشی رو لبش بشينه و بگه : خيلی زحمت كشيدين واسه اين پروژه ...ممنونم.و من با ديدن همون لبخند احساس زندگی كنم و احساس كنم چقدر خوشبختم01.gifو به آسمون نگاه كنم و از خدای خودم كه هميشه جاش يه نقطه توی آسمونه تشكر كنم.

/ 0 نظر / 7 بازدید